نکات کلیدی
۱. سرمایهداری بهطور هستیشناختی با نیروهای جدانشدنی جنگ، پول و دولت تعریف میشود
نخستین فرض ما این است که جنگ، پول و دولت نیروهای سازنده یا مؤلفههای هستیشناختی سرمایهداری هستند.
سهگانه بنیادین. سرمایهداری از آغاز شکلگیریاش صرفاً یک نظام اقتصادی نیست، بلکه تعامل پیچیدهای از جنگ، پول و دولت است. این سه عنصر عوامل بیرونی تأثیرگذار بر سرمایهداری نیستند، بلکه نیروهای ذاتی و بنیادین آناند که توسعه و استمرارش را شکل میدهند. نقد صرف اقتصاد سیاسی کافی نیست، زیرا اقتصاد جایگزین جنگ نمیشود بلکه آن را به شیوههای دیگر ادامه میدهد، همواره با دخالت دولت در تنظیم پولی و انحصار بر زور.
تقویت متقابل. انباشت سرمایه و انحصار زور توسط دولت به یکدیگر وابستهاند. بدون جنگهای خارجی و جنگهای داخلی که دولت به راه میاندازد، انباشت سرمایه ممکن نیست. از سوی دیگر، بدون تصاحب و ارزشگذاری ثروت توسط سرمایه، دولت نمیتوانست وظایف اداری خود را تأمین مالی کند یا ارتشهای قدرتمندتری سازمان دهد. این توسعه موازی نظامی و پرولتاریزه شدن صنعتی رابطهای سازنده و اساسی را نشان میدهد.
خاستگاه تاریخی. ظهور تاریخی پول، همانطور که فوکو بیان کرد، اساساً برای مبادله بازار نبود بلکه ابزاری سیاسی برای مدیریت مطالبات اجتماعی ناشی از انقلابهای نظامی بود. دولتهای اولیه از پول برای یکپارچهسازی قدرت نظامی، توزیع نسبی ثروت و گسترش بدهی استفاده کردند تا سلطه طبقاتی را حفظ و جنگ داخلی را دفع کنند. این امر پول را به ادامه جنگ داخلی به شیوهای دیگر تبدیل کرد و از ابتدا قدرت اقتصادی و سیاسی را در هم تنید.
۲. انباشت اولیه جنگی چندجبههای و مستمر علیه جمعیتهاست
«جنگها» و نه «جنگ» فرض دوم ماست. «جنگها» بهعنوان بنیاد نظم داخلی و خارجی و اصل سازماندهنده جامعه.
فرآیند پیوسته. انباشت اولیه، فراتر از مرحلهای ابتدایی در سرمایهداری، فرایندی مداوم از خلق و تخریب است که همواره همراه توسعه سرمایه است. این شامل مصادره و کالاییسازی بیوقفه همه هستی است، هم در «دنیای جدید» از طریق استعمار خارجی و هم در اروپا از طریق استعمار داخلی. این فرآیند پیوسته اساس بازار جهانی و سلسلهمراتب ذاتی آن است.
تکثر درگیریها. پیدایش سرمایهداری از سال ۱۴۹۲ از طریق مجموعهای از جنگهای یکپارچه رخ داده است، نه یک «جنگ» واحد. این جنگها عبارتاند از:
- جنگهای طبقاتی، نژادی و جنسی
- جنگهای سوژهسازی
- جنگهای استعماری علیه بومیان
- جنگ علیه فقرا و زنان در اروپا
این درگیریهای متنوع مقدم بر و زمینهساز مبارزات طبقاتی قرون بعدیاند که همه به دنبال «آرامش تولیدی» از طریق روشهای مختلف، چه «خونین» و چه «غیرخونین»، بودهاند.
چارچوب استعماری. «جنگ علیه زنان» که با شکار جادوگران و نابودی خودمختاری زنان همراه بود، همزمان با جنگهای علیه مردمان مستعمره شکل گرفت. این نظم جنسی نوین را بنیان نهاد و زنان را به کار تولید مثل بدون مزد گماشت، مشابه کار اجباری بردگان. در عین حال، شیوههای استعماری تأثیر بازگشتی بر سازوکارهای قدرت غرب داشت و منجر به استعمار داخلی و مدل «اکثریتی» مرد (سفید، بالغ) شد که همچنان موجب تقسیمات و استثمار میشود.
۳. ماشین جنگ دولت بهطور مداوم توسط سرمایه مصادره و بازپیکربندی میشود
تشکیل دولت بهعنوان «ابرماشین» قدرت بر اساس تصاحب، تمرکز و نهادیکردن ابزارهای اعمال زور استوار بود.
تصاحب اولیه دولت. دولت مدرن، برخلاف شهرها، توانست ماشینهای جنگ متعدد دوره فئودالی را متمرکز و نهادی کند و آنها را به ارتشی حرفهای با انحصار مشروع زور عمومی تبدیل نماید. این «دولتیشدن جنگ» برای توسعه اولیه سرمایه حیاتی بود، زیرا ثبات و ابزار لازم برای انباشت ثروت، بهویژه از طریق گسترش استعماری، را فراهم کرد. انقلاب نظامی با نیازهای فناورانه و لجستیکیاش، دولت مطلقه را ملزم به تأمین مالی و اداره این پروژههای عظیم کرد.
تصاحب سرمایه. از اواخر قرن نوزدهم، بهویژه با «جنگ تمامعیار»، سرمایه بهطور مستقیم دولت و ماشین جنگ آن را مصادره کرد و ابزارهای قطبیسازی آن را در خود ادغام نمود. سرمایه مالی بهشدت حاکمیت و وظایف اداری دولت را تغییر داد و آنها را تابع جهتگیری خود ساخت. این روند به سرمایهداری جهانی یکپارچه (IGC) انجامید که در آن ماشین تولید و ماشین جنگ از هم تفکیکناپذیر شدند و حوزههای مدنی و نظامی، صلح و جنگ را در فرایندی پیوسته و همشکل ادغام کردند.
ظهور قوه مجریه. این تصاحب منجر به بازپیکربندی قدرتهای دولتی شد که به نفع قوه مجریه بر قوا مقننه و قضائیه افزایش یافت. قوه مجریه مدل «سیاسی-نظامی» را پذیرفت که ساختارهای سازمان علمی کار و فرماندهی نظامی را بازتاب میداد. این «موتوریزاسیون قانون» به شکل دستورها و بخشنامهها، با سرعت و کارایی مورد نیاز جریانهای مالی و نظامی، دولتها را به کارخانههای قانون تبدیل کرد که استراتژیهای سرمایه مالی را به اجرا میگذاشتند.
۴. جنگهای تمامعیار تولید و تخریب را یکپارچه کردند و دولت رفاه را بهعنوان جنگ شکل دادند
جنگ جهانی اول و دوم مانند دو قاره آتشین به هم پیوستهاند، نه جدا، که توسط رشتهای از آتشفشانها به هم مرتبط شدهاند.
بسیج کامل. جنگهای تمامعیار قرن بیستم تمایز میان جنگ داخلی و بینالمللی، درگیری نظامی و غیرنظامی، و مبارزان و غیرمبارزان را از میان برداشتند. این دوره شکستی رادیکال بود که در آن ملتها و جمعیتها بهطور کامل بسیج شدند و تولید و تخریب کاملاً در هم آمیختند. این دوران شاهد «فرورفتگی واقعی» جامعه در اقتصاد جنگ بود که اقتصاد سیاسی سنتی و نظریههای مارکسیستی نیروهای مولد را به چالش کشید.
بازگشت استعماری. خشونت شدید «جنگهای کوچک» استعماری که همواره علیه جمعیتها به کار میرفت، به بازتعریف جنگ بینالمللی انجامید. روشهایی مانند هدف قرار دادن غیرنظامیان، تخریب زیرساختها و کشتار بیرویه که پیشتر محدود به مستعمرات بود، به بخش مرکزی جنگ تمامعیار تبدیل شدند. صنعتیشدن جنگ، نمونهاش مسلسل، نیروی مخرب پرومتئوسی را نشان داد که فناوریهای «تمدینکننده» را علیه جمعیتهای اروپایی به کار گرفت.
رفاه بهعنوان ادامه جنگ. دولت رفاه، فراتر از نوآوری صرفاً اجتماعی، نتیجه مستقیم و ادامه جنگ تمامعیار بود. این دولت بهعنوان جبران مشارکت جمعیت در تلاش جنگی، «مالیات خون» برای سربازان بود. سیاستهای رفاهی مانند مستمریها، تأمین اجتماعی و برنامههای بهداشت عمومی برای تضمین جمعیتی سالم و آموزشدیده طراحی شدند که بتوانند بهعنوان سربازان و کارگران مؤثر خدمت کنند و بدین ترتیب نظامیسازی جامعه را در چرخه اقتصادی نوینی ادغام کردند.
۵. جنگ سرد ماشین جنگ جهانی سرمایه بود که کنترل اجتماعی و استعمار درونی را عادی کرد
جنگ سرد، اجتماعیسازی فشرده و سرمایهگذاری واقعی فرورفتگی جامعه و جمعیتها در اقتصاد جنگ نیمه اول قرن بیستم است.
کینزیگری نظامیشده. جنگ سرد «کینزیگری جنگ» را تشدید کرد، جایی که سرمایهگذاریهای نظامی وسیله اصلی حل تناقضات سرمایه، تحریک رشد اقتصادی و کنترل ارزش اضافی بود. این دوره شاهد هزینههای نظامی بیسابقه، پیشرفتهای فناورانه و علمی و شکلگیری «عقل کل» بهعنوان مغز سرمایهداری جهانی یکپارچه بود. «مسابقه تسلیحاتی» صرفاً رقابت نظامی نبود بلکه استراتژی اقتصادی و اجتماعی بنیادین بود.
حکمرانی سایبرنتیکی. جنگ سرد آغاز عصر سایبرنتیک بود که ارتباط و کنترل محور مدیریت جنگ مجازی-واقعی سیارهای شدند. این شامل:
- شبکههای پژوهشی فرارشتهای (مانند مؤسسه رند)
- توسعه «علم بزرگ»
- ادغام علوم اجتماعی در «علوم رفتاری»
- بهینهسازی کنترل و گردش اطلاعات
بود که «علم سازمان» را به همه جنبههای جامعه، از مدیریت صنعتی تا برنامهریزی شهری گسترش داد و عملاً جنگ سرد را پروژهای از کنترل اجتماعی جهانی شده با محوریت سایبرنتیک جمعیت ساخت.
استعمار درونی «سبک زندگی آمریکایی». جنگ سرد همچنین جنگی برای سوژهسازی بود که جمعیتهای نظامیشده را به مصرفکنندگان فردگرا تبدیل کرد. «سبک زندگی آمریکایی» که جهانی شد، شکلی از استعمار درونی بود که زندگی خانوادگی، مصرف انبوه و مالکیت خصوصی (مانند مالکیت خانه از طریق وام مسکن) را در ماشین جنگ سرمایه ادغام کرد. این شامل:
- «بازار کار» و «شغل میهنپرستانه» برای همسویی کارگران با منافع شرکتها
- خصوصیسازی رفاه از طریق مزایای شرکتی
- تقسیمات نژادی و جنسیتی برای حفظ سلسلهمراتب اجتماعی
بود که هدفش خنثیسازی مبارزه طبقاتی و تنشهای نژادی با قاببندی آنها بهعنوان «آخرین نقصها» در دموکراسی سرمایه و همزمان ترویج هژمونی آمریکایی از طریق ابزارهای اقتصادی و فرهنگی بود.
۶. «صلح» لیبرالیسم انکار جنگهای داخلی جاری و پوشاندن خشونت سرمایه است
ادعای عدم وجود جنگ داخلی، یکی از نخستین اصول اعمال قدرت است.
انکار درگیری. ایدئولوژی لیبرالی، بهویژه از قرن نوزدهم، همواره وجود جنگ داخلی را انکار کرده و خود را نیروی صلح و عقلانیت اقتصادی معرفی میکند. این ایدئولوژی مدعی است منافع اقتصادی و خودخواهی فردی جایگزین شور و شوقهای جنگی شدهاند و «دست نامرئی» بازار حاکم را بینیاز میسازد. این ریاکاری «صلحطلبانه» خشونت ذاتی و جنگهای داخلی مستمر سازنده سرمایهداری را پنهان میکند.
نقد فوکو. تحلیل فوکو درباره «جنگ داخلی تعمیمیافته» نشان میدهد روابط قدرت نه آشتی پس از جنگ بلکه وضعیتی دائمی از تقابل میان نهادهای جمعی (ثروتمندان در برابر فقرا، مالکان در برابر بیمالکها) است. پادشاهی مطلقه و لیبرالیسم در نیاز به انکار این جنگ داخلی بنیادین برای اثبات سوژههای حقوقی یا اقتصادی همراستا هستند. اقتصاد سیاسی در این معنا «علم» این انکار است که هم جنگ و هم حاکمیت را نفی میکند.
«حکمرانی کمینه» بهمثابه سلطه. ایده لیبرال «حکمرانی کمینه» یا ترویج «استقلال حکومتشدگان» هرگز شامل تودههای بیمالک، بردگان یا فقرا نشد. بلکه برای حفاظت از آزادی مالکان جهت استثمار و سلطه بود. این «مدیریت لیبرال آزادی» در واقع حکمرانی جنگ داخلی بود که سلطه نامحدود بر کسانی که ناتوان از خودگردانی دانسته میشدند اعمال میکرد و تقسیمات عمیق اجتماعی را حفظ مینمود.
۷. سرمایهداری معاصر جنگهای فراکتالی علیه جمعیتهای تقسیمشده در سطح جهانی به راه میاندازد
ماشین جنگ سرمایه سیاست خود (نظم مالی و حکمرانی این نظم) را به دو شیوه متفاوت وارد جنگ کرد: جنگ صنعتی و «جنگ در میان مردم»، یعنی جمعیت.
الگوی نوین درگیری. پایان جنگ سرد به فرسودگی «جنگ صنعتی» و جایگزینی آن با «جنگ در میان مردم/جمعیت» انجامید. این الگو میپذیرد که میدان نبرد دیگر محدود به جبهههای سنتی نیست بلکه کل جمعیتها، خیابانها، خانهها و مزارع را در بر میگیرد. درگیریهای نظامی در حضور، علیه و دفاع از غیرنظامیان رخ میدهد که خود هدف و هدفگیریاند.
فراکتالی و عرضی. جنگهای معاصر «فراکتالی» و «عرضی» هستند که همان الگوی درگیری را در مقیاسهای مختلف واقعیت بازتولید میکنند. یعنی:
- در سطوح کلان سیاسی (طبقات اجتماعی، نژادها، جنسیتها) و سطوح خرد سیاسی (مهندسی مولکولی تعاملات) عمل میکنند.
- حوزههای مدنی و نظامی، شمال و جنوب، و «جنوبها» درون «شمالها» (مانند مهاجران، جوامع حاشیهای) را به هم پیوند میدهند.
- دشمن اغلب «غیرقابل شناسایی»، «مخفی» یا «بیصاحب» است که از درون جمعیت برخاسته است.
حکمرانی بر تقسیمات. «جنگ در میان جمعیت» حکمرانیای است که نه بر یک «جمعیت» یکپارچه بلکه بر و از طریق تقسیمات ذاتی آن (خانواده، قبیله، ملت، نژاد، مذهب، ایدئولوژی، حرفه و غیره) اعمال میشود. این شامل کنترل «محیط» یا «فضا»ی زندگی مردم با استفاده از سلاحهای نظامی و غیرنظامی (مانند خشونت مالی، تعدیلات ساختاری، عملیات روانی) برای حفظ آرامش جهانی و تضمین بهرهوری سرمایه است.
۸. آنتروپوسن، کاپیتالوسن است که توسط شیوه تخریبی نامحدود سرمایه هدایت میشود
«بحران زیستمحیطی» نتیجه مدرنیته و بشریت نابینا نسبت به آثار منفی توسعه فناوری نیست بلکه «میوه اراده» برخی افراد برای اعمال سلطه مطلق بر دیگران از طریق استراتژی ژئوپولیتیک جهانی بهرهکشی نامحدود از همه منابع انسانی و غیرانسانی است.
نیروی زمینشناختی سرمایه. آنتروپوسن که اغلب بهعنوان مشکل «بشریت» مطرح میشود، دقیقتر باید «کاپیتالوسن» خوانده شود. سرمایهداری از آغاز، نیروی زمینشناختی اعمال کرده و سطح زمین و اکوسیستمها را از طریق میل ذاتی به انباشت و تخریب نامحدود دگرگون ساخته است. این پدیده نوظهور نیست بلکه اوج تاریخی است که در آن «طبیعت = صنعت = تاریخ» همارز شدهاند.
نکروسن و تاناتوسن. تاریخهای پیشنهادی آغاز آنتروپوسن—۱۶۱۰ (جنگزدایی و بازجنگلسازی پس از نسلکشی)، ۱۷۸۴ (انقلاب صنعتی) یا ۱۹۴۵ (بمب اتمی)—همگی مراحل بحرانی توسعه سرمایهداری را نشان میدهند. این امر نشان میدهد که فاجعه زیستمحیطی بهطور ذاتی با:
- نسلکشی و اکوساید استعماری (نکروسن)
- صنعتیشدن و وابستگی به سوختهای فسیلی (ترموسن/انگلوسن)
- جنگهای تمامعیار و تخریب هستهای (تاناتوسن)
مرتبط است و صرفاً پیامدهای «انسانی» نیست.
فاجعه بهمثابه فرصت. برای سرمایهداران، «فاجعهها» و «محدودیتها»ی زیستمحیطی تهدید وجودی نیستند بلکه فرصتهایی برای ارزشگذاری و سودآوری نویناند. «توسعه پایدار»، «اقتصاد سبز» و «بازارهای کربن» مکانیزمهایی برای جابهجایی و سرمایهگذاری بر تخریب زیستمحیطیاند که بحرانهای محیطی را به منابع جدید ثروت تبدیل میکنند. این شامل مالیسازی طبیعت، ایجاد «اوراق قرضه فاجعه» و «اوراق قرضه سبز» و ادغام دغدغههای زیستمحیطی در استراتژیهای نظامی-امنیتی است که طبیعت را تحت پوشش حفاظت، بیش از پیش نظامی میکند.
۹. جنبشهای انقلابی باید ماشینهای جنگ نوینی برای مقابله با جنگهای چندجبههای سرمایه بسازند
از زمان شکست سیاسی طب
خلاصه نقدها
لطفاً متن مورد نظر برای ترجمه را ارسال کنید تا بتوانم آن را به سبک و لحن نمونهی ارائه شده به فارسی بازنویسی کنم.